شعرهايى تنهايى
شعرهایی ازغم و تنهایی
از همون لحظه که گفتی میرم اما برمی گردم گاهي مسير جاده به بن بست ميرود
می دونستم که یه عمری باید دنبالت بگردم 
شبا با یاد و خیالت تا به هر سپیده مردن

شب بی تو بودن من دیگه فردایی نداره

از تو گفتن از تو خوندن با تو بودن از تو سرودن

از لبات عشقو شنیدن با تو لحظه ها رو دیدن
گاهي تمام حادثه از دست ميرود
گاهي همان کسي که دم از عقل ميزند
در راه هوشياري خود مست مي رود
گاهي غريبه اي که به سختي به دل نشست
وقتي که قلب خون شده بشکست مي رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است مي رود
واي از غرور تازه به دوران رسيده اي
وقتي ميان طايفه اي پست مي رود
هر چندمضحک است و پر از خنده هاي تلخ
بر ما هر آنچه لايقمان هست مي رود
گاهي کسي نشسته که غوغا به پا کند
وقتي غبار معرکه بنشست مي رود
اينجا يکي براي خودش حکم مي دهد
آن ديگري هميشه به پيوست مي رود
اين لحظه ها که قيمت قد کمان ماست
تيريست بي نشانه که از شست مي رود
بي راهه ها به مقصد خود ساده مي رسند
اما مسير جاده به بن بست مي رود
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

